October 9, 2009
شعر بی‌نظیر دو دراز کشنده‌ی مالامال راحت‌طلب خوش
گفت ما دو دراز کشنده‌گان بودیم در آن لحظه با زیرشلوار و جین خشک که سخت فرو می‌بارید بر ما آسمانی که نبود از برای بی‌ریشگی‌مان و چشمانش را باز کرده بود مبهوت آسمان و من چشمانم‌را بسته‌بود، او. بمال، بمالامالم کن، بمالامالم کن. گفت این دست که می‌سایی دم شیر است و شیر طغیان می‌کند گاهی و پنجولک بر پشتت می‌خشکند و من را بسته بود. ببین، بمالامال شویم تا دوتایی. بودم چشم‌بسته دسته دسته مویم را خرمن می‌کرد وجین‌شده و جین درآورده و آب‌را ول داده روی زمین بود او که نرم سرش را سفتِ سفتِ سفت می‌فشراندیم می‌فشراندیم راندیم راندیم‌مان خود خویش‌مان را از هر جای‌گاه که تاریک باشد و من نبینم که نمی‌دیدم و من چشمانم‌را بسته بود، او. بمال، بمال و بیامای، بمال
سرش را سفت کردم که پنجره انگار کوتاه شد و هیچ‌کس ما را ندید نمی‌دانم نمی‌دیدم در پنجره‌ی سرش که آن دراپه‌ها کوتاه شده بود انگارکی بلند بود گاهی و من نمی‌دانم درست که من چشمانم را دستانم را بسته بود، او. مهارسن‌زو مهارسن‌زو زوزوزوز زودباش زودباش چه کنم؟ آه آه بمال بمال آه واوه و آه و اوه می‌کردو من سرش سفت در دستم که چه می‌خواهی که من چشمانم را بسته‌ای تو این‌جایم که نمی‌شنید و برحلقه‌ی درِگوشم دق‌الباب می‌کرد و من چشمانم را باز نمی‌کوهی ساختیم زیر آن‌چه روی‌مان می‌آمد پتو نامی و رام‌حلقه‌هایی دنده به دنده روبرویش گذاشتیم یکدیگر را هی فشراندیم هی فشراندیم راندیم و من نمی‌دانم کوه‌ها کنار کی رفتند و غارهای‌شان مانده که باشیم‌مان در آن و تاریک بود و من نمی‌دیدم که من چشمانم را بسته بود، او.
کمی رانده بودیم دیم دیم و ول کرددیم و کردم ول من مالامالیدنم را سرش را آورد و نرم‌آلالنده بر صورتم نرم‌آلالنده مالید از بناگوش تا گوش بنا شده با یکی گوش‌واره که آویخته بودم من برایش از این سر سیتی تا آن سر سیتی و سوت و سوت  صورتم را جاروی موهایش‌زنان که دست بر من زارا شده آه و اوه و آآی و آآی‌ی که من نمی‌دیدم درد صورت خویش را که من چشمانم را بسته بود، او.
ه‌آآی.. راحتی؟ راحتی؟ می‌خواهی یک‌وری شوم؟ ان‌د دریایی شوم و تو در هر دریا که خواستی سد شوم و آب‌گیر شود ساخته و شنا کند، که شنا کرد و بر آب من چنگولک کشید بر پشتم چارچنگاله چنگ زد و چینگ چینگ با ناخن‌هایش و آخ و اوه می‌شنیدم و نمی‌دیدمش من که من چشمانم را بسته بود، او.
گفتم سرخ‌روی که دیده بودمش یک‌لحظه دوچشم گشوده دوپایش را حالا من بر سد او شناور و آه و اوه کنان لب آب من می‌آمد و من دستم به‌زیر هزار پرده‌ی مشکین مالیدم و مالامال شدیم که مشکین بود و نمی‌دیدم که من چشمانم را بسته بود، او.
مایلی بمال، مایلی بمال، بمال، راحتی؟ راحتی؟ که گفت: آری عزیز زبرزده‌موی با دم شیر بازی‌کن بی‌نظیر شناینده بر این دم که با آن بازی می‌کنی که من طغیان می‌کنم گاهی و طوفانی می‌شود آبت طوفانی شد و من بر آن دریا اسب می‌راندم و شلاقم یخ‌زدگی بود دستم را که بر گلویش جارو می‌دادم هی چه می‌خواستی از من؟ چه می‌خواستی از من راحتی؟ راح‌ح من صبر کن من لبانت آه آه بما... بما... زبانت فرصتی بما... بما... لبالب می‌شوم هی بما... بما... سفت دارد بالا می‌آمد بما... بما... کوچیکه‌ی راحت بالا پایین... بما... بما... لبانت کو... کو... کاغ... کو... کاغ... کو... کاغ... چرا؟ چرا مینا... کو کاغ... چرا؟ چرا مینا؟... چرا مینا؟ مینا؟ مینا... مینای من لبانت، مینای من لبانت... آخ یافتم... موچ... راحتی؟ ... یافتم... راحتی؟ یافتم... راحتم... یافتم... راحتم... یافتم... راحتم... یافتم... یافت... یافت... راح‌فت... .
دماسنج اگر بگذاری که میترکد آب تمام جهان، پشتم را بنگر که چارپنجولی کرده‌ای شده است از تو وای بویی گرفته‌ام من که چشمانم را بسته بودی دا. بازش کرد مشت باز کردنی را، بازکنم؟ باز کنم؟ ها‌ها‌ها...  و خندیدیم دوتایی دراز کشنده که گفت: ما دو دراز سیگار کشنده‌گانیم و هرهر هرهر و دست یک‌دیگر را خوانده‌ایم آواز خوانا... گو جو رقا رو سینه را هفتا بوشو از کینه.
بیا فتیله را بگذار که تا کربلا و قدس برویم همین‌طوری هرهرکنان و زرزر چرندگویان بی‌نظیریم ما می محسن عزیز گرا....
بال‌بال می‌زنم از همین حالا چشم بسته در شهر که چشمانم بودمی‌ بودی‌دا دو دا... دالی... دالی... دالی.

قطعه بی‌نظیر از آلبوم آخ، محسن نامجو  


نوشته‌شده‌ در ‌کنج ‌قفس 07:17 Balatarin Delicious Digg
3 Comments:
Blogger macin said...
مگه محسن بکشوندت اینجا!

Blogger macin said...
This comment has been removed by the author.

Blogger masoud said...
ابتکارش قابل ستایشه و شجاعتش قابل تحسین